Saturday, April 28, 2012

چرائی شکوفائی مجدد مذاهب در دنیا


چرائی شکوفائی مجدد مذاهب در دنیا

حسن گلسفیدی

از آنجایی که قرار بود با حاکم شدن علم در غرب،بعد از روشنگری بساط دین و مذهب برچیده شود ولی بعد از چهارصد سال حکومت، بنام علم و سکولار، دوباره مذهب رشد پیدا کرده و در مرکز تمدن غرب و حکومت سکولار (آمریکا) رشد مذاهب از همه جای جهان بیشتر شده است! علت چیست؟
چه شده که ساموئل هانتنگتون و سایر فیلسوفان غرب سرمایداری از جنگ مذاهب صحبت میکنند؟جرج بوش علنا اعلام جنگ صلیبی در حمله به عراق،علیه مسلمانها بیان داشت!؟
شگفت انگیز اینکه با سرنگونی امارت اسلامی طلبان حکومت جمهوری اسلامی افغانستان بوجود آمد! در عراق و تونس و مصر هم با سرنگونی دولتهای سکولار، غرب ضد دین اسلام ،همکاری با گروهای مذهبی را دنبال کردند و دولت اسلامی اخوان المسلمین جایگزین شد!
اگر مذهب در جهان کرسنه فقط نمود میکرد، میشود گفت که آن‌ها از قافله تمدن عقب نگه داشته شدند! وقتی در مرکز دنیای متمدن همه رسانهای عمومی، کلیساها و محلهای دعا و نیایش و... برای تبلیغات دینی استفاده می‌شود و بازار داغی پیدا کرده، و حتی پروفسور مبتکر کتاب جنگ تمدنها و مذاهب ( هانتنگتون) برای جلوگیری از رشد دین اسلام ،برگشت به چالشهای هویت مذهبی مسیحی برای اروپا و آمریکا متوسل می‌شود و قبل از مرگش، کتاب<ما کیستیم > (1) دست می یازد! چه اتفاقی افتاده که این همه مبارزه علیه مذهب، برگشت آنرا دوباره شاهدیم؟آنهم از نوع بنیادگرا و خشونت طلب!؟
وقتی علم، بعد از رنسانس فقط بُعد مادی بخود گرفت و روح انسانی کنار گذاشته شد، با وجودی که نمی‌توان، روح موجود در انسان‌ها را نفی کرد، جای خالی آن، باید پر میشد نه اینکه بکنار گذاشته میشد. وقتی انسان موجودی ناشناخته معرفی شد، معلوم نشد که روح است یا ماده، خدا هست یا شیطان ، برای چه بدنیا آمده و برای چه میمیرد؟ بعد مرگ بکجا می‌رود و...؟
خانه ای برای این موجود ناشناخته، ساخته شد که جایش تنگ بود ؛ معلوم بود که این موجود ناشناخته کارش به بن‌بست میرسد! علم به خیال خود با کنار گذاشتن روح انسان میتواند، زمین را بهشت انسان‌ها کند ولی حتی برای جسم این انسان‌ها نیز نه اینکه بهشت نساخت بلکه همین زمین را با مبنا قرار دادن سود و لذت و قدرت(زور) به جهنمی تبدیل کرد که لذت و سود و درآمد به یک در صد از مردم رسید و نود و نه در صد در فقر و تنگدستی و کار شبانه روزی، مرد و زن باید بدوند تا قرضهای بانکی خود را بتوانند پرداخت کنند که خانهای آن‌ها توسط بانکها، با یک ماه تأخیر مصادره نشود
تجربه غرب بعد از گذشتن از دیکتاتوری ولایت پاپ که هزار سال در قرون وُسطا حکومت میکد و عقل را تعطیل کرده بود،ما را به تأمل وا میدارد که در ایران، بعد از چهارصد سال از سرنگونی ولایت مطلقه پاپ، اینبار به نام ولایت مطلقه فقیه در اسلام سیاسی تجربه میکنیم !؟
چه نقشی باید روشنفکران و فرهیختگان پیشه کنند؟ آیا باید تجربه غرب را ،ما هم تجربه کنیم یا مذهب را از دست روحانیون مذهبی که از آن تغذیه میکنند و ضد ارزشهای دینی و اخلاقی عمل میکند آنرا را به اختیار خود مردم بگذاریم ؟ راهی جز این نیست که نمیشود با مذهب مبارزه کرد؛ باید دین جدا از دولت به وظیفه اخلاقی بین مردم ادامه دهد و از این طریق کمبودهای معنوی خود را جبران کنند و دین را وسیله نزدیکی بین مردم و همبستگی انسان‌ها قرار دهند و از قدرت مذهب بجای تخریب و ضدیت باهمدیگر در نوع دوستی بین انسانها، استفاده شود. تنها این راه هست که دین و ایدئولوژی از دولت جدا باشد،تا دین ابزار دست زومداران قرار نگیرد، همانطور که بارها مطرح کردم هر وقت دین وارد حکومت شد هم دین را ضد اخلاقی و هم دشمنی بین انسان‌ها را افزایش میدهد و بجای تعامل، نزدیکی و همبستگی بین همه مردم در تضاد و تقابل باهم قرار میگیرد
اگر گفته می‌شود که خدا یکی است.بنابر این یک خدا نمیتواند عقاید مختلفی داشته باشد ، حتماً این انسان‌ها هستند که درک و فهم و منافع خود، خدایی میسازند که با خدای رحمان و رحیم در تضاد و تناقض میشود!؟
برای افشای چهره ضد مردمی و خشونت طلب روحانیون حکومتی و دین سیاسی باید دین آن‌ها را با دین مردم که با دگراندیشان و دگرباوران دشمنی ندارند جدا کرد؛ عیسی به دین خود و موسی بدین خود،(2) لکم دینکم ولی الدین؛ لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد و من الغی؛(3) اکراه و زور در دین .نیست راه رشد و ترقی از راه ماندن و بی ثمری از هم جداست
برای اینکار روشنقکران هر جامعی باید از کتاب دینی همان جامعه آشنایی پیدا کنند و قرائت رحمانی از دین جامعه را معرفی کنند.
در ایران که مردم اکثراً مسلمانند باید نو اندیشان دینی این مسئولیت را بعهده بگیرند و در جوامع مسیحی، یهودی، و ... همینطور مسیحیان ،یهودیان، هندوها و... هرچند این مسئولیت در ایران با وجود حکومت مذهبی کار خطیری است. حاکمیت مذهبی با همه تبلیغات و ابزار سرکوب که در اختیار دارد، هر نوع برداشت غیر از برداشت حکومتی از دین را بر نمیتابد و هرکس با قرائت رحمانی و انسان دوستی از متن دست یازد، بعنوان مرتد و کافِر محاکمه و تا پای مرگ پیش می‌رود. همانطور که شاهد بودیم و هستیم، روحانیونی همچون آیت الله طباطبائی،منتظری، اشکوری ... و نو اندیشان دینی همچون هاله سحابی، هدا صابر،(متاسفانه این دو بوسیله حکومت مطلقه فقیه کشته شدند) تقی رحمانی، رضا علیجانی، ابوالحسن بنی صدر ، عبدالعلی بازرگان، دکتر محمد ملکی، دکتر پیمان و... این کار مهم را بعهده گرفته اند. بنظر می‌آید با رفرم (پروتستانتزم اسلامی)نمیشود حکومت مذهبی را که با خرافات و بوجود آوردن چاه جمکران و... تغییر در روش آن‌ها داد؛ بنظر بعضی از نو اندیشان مذهبی با انقلاب اسلامی در راهبرد و کاربرد، علیه حکومت اسلامی باید عمل کرد تا حکومت اسلامی و ولایت و حکومت مطلقه فقیه دست از تجاوز به حقوق مردم و آزادی که حق خداداد هر انسانیست، کوتاه شود
اگر مردم بدانند که آزادی و استقلال فکری ( نه مقِلد و رعیت) حق خدادادی و طبیعی هر انسانیست .براحتی تحت قیومت و بندگی کسی دیگری در نمی آیند


1- ساموئل هانتینگتون، (who we are? Samuel Huntington ) رئیس آکادمی منطقه‌ای و بین‌المللی هاروارد، که با نگارش کتاب «برخورد تمدن‌ها» نگاهی رئالیستیک و عریان به دیدگاه‌های نهفته در بطن جامعه آمریکا انداخت؛ در کتاب جدید خود با نام «ما کیستیم؟» به بررسی معضلی پرداخته که به‌زعم وی در سال‌های آینده، ایالات متحده را از پای درخواهد آورد. «چالش هویت» موضوعی است که هانتینگتون با تعصب بسیار به ‌آن پرداخته و با اصل قرار دادن دو محور «نژاد سفید» و «مذهب پروتستان»، ساکنان واقعی آمریکا را (از حدود ۳ قرن پیش) حامیان و حافظان فرهنگ «انگلو ـ پروتستان» نامیده و بر دیگر ساکنان ایالات مختلف این کشور به طعنه یا صراحت تاخته است.

2- سوره: 109 , آیه: 6 - لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ - (دين شما براى خودتان و دين من براى خودم )

3- سوره: 2 , آیه: 256 - لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ( در دين هيچ اجبارى نيست و راه، از بيراهه بخوبى آشكار شده است)


Thursday, April 12, 2012

خودی و غیر خودی(برتر و بربر) اساس فلسفه تضاد

خودی و غیر خودی(برتر و بربر) اساس فلسفه تضاد

حسن گلسفیدی - http://golsafid.blogspot.ca/

همانطور که در نوشته قبلی مطرح کردم، فلسفه غرب تضاد بین غرب برتر و شرق بربر است. این در
فلسفه غرب تداوم پیدا کرده و یک نوع برتری طلبی همه زمانی و همه مکانی تبدیل شده است! اگر جهانبینی فلسفی هگل که تداوم همان تضاد بین خدا (زئوس) و انسان(پرومته) را در نظر داشته باشیم، انسان(پرومته) وقتی خدا (زئوس) خواب بود آتش خدایی را می رباید و به زمین میآورد و مردم خدا می‌شوند و همین پیروزی انسان بر خدا است که در تضاد با خدا می‌شود و در فلسفه غرب این اروپایست که خدایی میکند و بقیه بربرند ! در فلسفه حق هگل این برتری با روح اروپای است که مشترک آنهاست و بقیه انسان‌ها چون اروپایی نیستند یا باید نابود شوند یا باید اروپای، این وظیفه مقدس پاکسازی را بعهده بگیرد و سرزمین آن‌ها را غارت و آن‌ها را نابود کند ،چون چاره‌ای جز این ندارند! اینکه هیتلر خود را بالاتر از بقیه انسان‌ها و فقط ، نژاد آریا را منتخب خدا میداند! در باور و عمل، کشتن غیرآریایی ،او را به خدا نزدیکترمیکند! همین برتری‌طلبی و نژاد پرستی است که بعد به اقوام دیگر هم سرایت کرد و خود را برگزیده خدا میدانند و هر جنایتی علیه دیگر اقوام ،عین حق جلوه گری میکند! چون هرکسی که زور دارد حق است! یادمان باشد جرج بوش هم با همین منطق به خاورمیانه حمله کرد. این نگرش، در شرق هم از طریق ترجمه فلسفه یونانی در دوران بنی امیه و بنی عباس برای خارج کردن مردم ازتصمیم در سرنوشت خود و جامعه بوده است و شورا، در امورمردم و زندگی مشترک بین دیگر اقوام، رواج داشته و تداوم شورا در سومر(بین النهرین) که هرودوت نقل و قول کرده است، می باشد. همانطور که در قرآن آمده ، اقوام مختلف فرقی با همدیگر ندارند جز در تقوا و پرهیزگاری . قبایل مختلف برای شناخت همدیگر آمده نه برتری قومی بر قوم دیگر. یک خدای واحد در شرق است ، که همه انسانها نماینده و خلیفه ، حاکم او، در زمینند و بین خدا و انسان یک رابطه نزدیک دوستی است؛ ولی با آمیزش با فلسفه یونان، به هزاران خدا والاهه زمینی تبدیل میشوند و مردم را شیعه و مقلد سننت خود میکنند و این خدایان زمینی جای خدای توحید، نشسته ومردم را جدا و تقسیم کرده و بر جان و مال و ناموس همه تسلط یافتند

در اینجا از هگل فیلسوف آلمانی، آنوقت از یکی از فیلسوفان ایران نقل وقول بعمل می‌آورم، البته هم فیلسوفان طرفدار ولایت فقیه (فقیه شاه) که همان ولایت یا حکومت فیلسوف( فیلسوف شاه) افلاطون است در‌واقع، کپی همدیگر هستند
هگل میگوید: حرکت روح از ابتدائی ترین سطح که «وضعیت طبیعی» است ﺁغاز می شود و تا به منزلگه مقصود که «روح مطلق» است پایان می پذیرد. چون روح به دروازه غرب می رسد، «وضعیت طبیعی» اهمیت خود را از دست می دهد و دیگر نمی تواند برای روح مانع و محدودیت ایجاد کند. در «وضعیت طبیعی»، انسان تحت سلطه طبیعت است. دشوار ترین مانع روح در سیر فرایاز خویش، طبیعت است. وضعیت طبیعی یعنی جهانی سرشار از بی عدالتی، خشونت، امیال وحشیانه و اعمال غیر انسانی.
تاریخ جهانی، گذار از این وضعیت و چیره شدن برﺁنست؛ انضباط بخشیدن به اراده طبیعی مهار نشده و این اراده را به انقیاد اصول اخلاقی جهان شمول در ﺁوردن و به ﺁزادی ذهنی تحقق بخشیدن (=ﺁدم کردن غیر غربی)، جریان تاریخ جهانی همین است.
طبیعت دور خود می گردد و بدین گردش به دور خود، تا ابد گرفتار است. حال ﺁنکه روح تکامل می یابد. روح از تمدنی به تمدن دیگر عبور می کند و در جریان بازیافتن ﺁزادی خویش، در طی مدارج تکامل و فرازگیری شتاب می گیرد. در شرق ایستا، روح نمی تواند به فراز رود. لذا در وضعیت طبیعی باقی می ماند. از این روست که میان شرق و غرب، گسست پدید می ﺁید. روح در غرب فرود می ﺁید و اصول اخلاقی بنیادی را می پذیرد . بدین سان،
اروپا مرکز و غایت جهان و مطلقا غربی و ﺁسیا نیز مطلقا شرقی است و تقدیر محتوم ﺁسیا اینست که مطیع اروپا باشد. بنا بر نظر هگل در آن ایام، کشور هند به این تقدیر تن داده است و در یکی از همین روزها، چین نیز مجبور خواهد شد به این تقدیر تن دهد.
هگل در ادامه نظر خود درباره ایران بر این باور است که، ایرانیها نخستین ملت تاریخی بوده اند. چرا که به جای یک قدرت عریان خارجی، یک اصل عام و مشترک، مبنای نظم اجتماعی ﺁنها بوده است. هرچند این نظم از الگوی «استبداد شرقی» تبعیت می کرده، اما همزمان با فراز رفتن از طبیعت صرف نیز همراه بوده است. با وجود این، ایران نیز در وضعیت طبیعی باقی می ماند، زیرا ﺁن اصل عام جلوه ای از طبیعت صرف است.
نتیجه اینست که غرب مدرن می شود و در رویاروئی با شرق بسیار بزرگ تری قرار می گیرد که مردمان ﺁن بی فکر و برده وار می زیند و زندانی سرشت خویش هستند.
روح تنها جائی می تواند منزل کند که در ﺁنجا خود را در خانه خود بیابد. بدون هیچ تردیدی، ﺁنجا همان غرب مسیحی مدرن است. زیرا اسلام حتی برای کسانی که به ﺁن اعتقاد دارند، بیگانه است. مسلمانان، در اعماق وجود خود، می دانند که تنها با پذیرفتن حقیقت جهانی است که احتمالاً می توانند به منزلگه برسند.
روح تنها زمانی خود را در خانه می یابد که، پیش از ﺁن، اروپا به مقام سروری جهان رسیده باشد. هگل افسوس می خوردکه امپراطوری ایران نتوانست تحولی اساسی در ذهن و جسم افراد تحت سلطه اش بیافریند. از دید وی ضعفی که ایرانیها در قیاس با یونانیها از خود بروز دادند، این بود که ایرانیها نتوانستند امپراطوریی را تأسیس کنند که سازماندهی کاملی داشته باشد. ﺁنها نتوانستند کشورهای مفتوحه را با اصول اخلاقی خود ﺁشنا سازند و ﺁنها را در مجموعه ای همآهنگ گرد ﺁورند ... ایرانیان نتوانستند در میان اقوام تحت سلطه خود مقبولیتی کسب کنند. به سخن روشن، هگل بر اینست که سلطه بر دیگران می باید «اندیشه راهنمای توتالیتر» داشته باشد. یعنی ﺁنها را از هویتی که دارند خالی کند و هویتی را به ﺁنها ببخشد که سلطه گر به ﺁنها می دهد. بدین خاطر بود که فراماسونرها و دیگر استعمارگران غرب، مأموریت غرب را در کشاندن جهان به «فرهنگ جهان شمول غرب» قرار دادند.
روح ، پیش از تحقق کامل خود در غرب، با خود بیگانه است. میان روح و جهان تمایزی وجود ندارد. اما پیش شرط لازم برای این که روح در جامعه انسانی و تاریخ، بمثابه قدرتی کنترل کننده متحقق بگردد، سپری شدن دوره ای طولانی است که در ﺁن، ادراک وهم ﺁلود انسان، تعالی بجوید. انسان غربی از اوهام رهائی می جوید و انسان شرقی در اوهام می ماند.
روح خانه خود را در غرب می یابد و در ﺁنجا به کمال مطلوب خود، در ساختهای سیاسی و فرهنگی می رسد. اما شرق مسیر حرکت روح را گم می کند و به طور ذاتی، بدون تغییر می ماند. و این درست همان موقعی است که روح به اعلی درجه کمال خود، در غرب نائل می شود. به سخن دیگر، شرق فاقد ویژگیهای انسانی و فرهنگی لازم است تا خود به ﺁزادی رسد. این برعهده غرب است که بر فرهنگهای شرق سلطه یابد تا ﺁنها را به ﺁزادی راهبری کند. بردگی ذاتی شرقیها که ناشی از محدودیتهای درونی خودشان است، بدتر از هر اسارتی است که توسط غربیها بر ﺁنها تحمیل می شود. به هر حال، تنها راه ممکن برای شرقیها، برای رسیدن به تاریخ جهانی و تحقق یک دنیای برتر فرهنگی، پذیرش برتری غربی ها است. بنا بر این،
در توجیه کشتار سرخ پوستان امریکائی، هگل این سان استدلال می کند: فرهنگ بومی امریکائی (فرهنگ سرخ پوستان) که از تاریخ جهانی منتزع است، به محض مواجهه با روح، می بایستی منقرض شود. این قوم ابتدائی یا باید نابود می شد و یا چیزی شبیه ﺁن، برایش اتفاق می افتاد.
اما غربی که متخلق به اخلاق عالی است، چگونه غیر غربی را کشتار کند؟ هگل پاسخ می دهد: ﺁن ملاحظات اخلاقی که ما نسبت به یکدیگر رعایت می کنیم، در رابطه با «کاکا سیاها» رعایت کردنی نیست. اخلاق را می توان به دو بخش کرد: اخلاقی که مال ما است و اخلاقی که برای ﺁنها است. ما اروپائیها ارزشهای سیاسی و اجتماعی لیبرال در خانه بر قرار می کنیم و این حق، خود به خود و بطور کامل برای ما محفوظ است که به حکم عقل، بسوی بیگانگان یورش بریم، سر زمینهایشان را اشغال کنیم و ویران سازیم. و البته می دانیم که وضعیت ذهنی ﺁن اقوام با چنین یورشی سازگار است. ﺁنان موقعیت دیگری نمی توانند داشته باشند. (1)
این گفتهای هگل را با تزهای فیلسوفان شیفته فلسفه غرب کنار هم قرار دهیم میبینیم آن‌ها باورشان شده باید غربی شد!(باوجودی که حالا شاهدیم ژاپن ، چین ،هند منحط بقول غربها،فرهنگ خود را حفظ کردند و دارند از غرب جلو میزنند و غرب در سراشیبی سقوط حرکت میکند ولی ایرانی سعی میکند فرهنگ غربی که در آستانه سقوط است،دوباره خود تجربه کند
نظریه فقیه شهریاراز آقای محمدرضا فشاهی نقل قول میکنم:
اين نتيجه‌گيری که می‌توان آن‌را در جمله‌ای کوتاه و ساده بيان نمود، عبارت از اين می‌باشد که:

«
از ديدگاه فلسفه‌ی سياسی، تاريخ و سياست ايران از آغاز تا کنون، همواره تاريخ و سياستی خداسالارانه بوده است». به عبارت بهتر، تاريخ و سياست ايران راـ ‌و با توجه به تفاوت ماهوی نظام‌های خداسالارانه‌ی حاکم بر آن‌ـ می‌توان به گونه‌ی ذيل تحليل و تقسيم نمود:
۱ـ ‌«عصر شهرياری خداسالارانه»، که همان عصر باستان می‌باشد: اين عصر از سال ۵۵۰ قبل از ميلاد، يعنی تاريخ تأسيس سلسله‌ی هخامنشی توسط کوروش آغاز می‌گردد، و با سقوط ايران در ۶۵۱ ميلادی ـ ‌سقوط نظام سياسی‌ ـ به دست اعراب در عصر ساسانيان پايان می‌پذيرد. و هر چند در اين فاصله، هخامنشيان، سلوکيان، پارتها و اشکانيان، و ساسانيان بر ايران حکمروايی نموده‌اند، با اين همه ويژه‌گی اصلی اين عصر، همان نظام «شهرياری خداسالارانه» بوده است. اين عصر که با حکومت «خردمند‌ ـ ‌شهريار» يا کوروش آغاز گرديده بود، پس از درگذشت او، شاهد ظهور و گسترش نظام «شهرياری خداسالارانه» بوده است. دليل اين مدعا، حضور نام زرتشت و اهورامزدا و نيز نقش برجسته‌ی فروهرها، در تمامی کتيبه‌های داريوش می‌باشد «من داريوش هستم... شاه شاهان... نماينده‌ی اهورامزدا».
۲ـ ‌ عصر «پيامبر‌ـ ‌شهريار»: اين عصر با هجرت پيامبر اسلام از مکه به مدينه در ۶۲۲ ميلادی آغاز می‌گردد، و با درگذشت او در ۶۳۲ ميلادی پايان می‌گيرد.
۳ ـ ‌ عصر «خليفه‌ـ ‌شهريار»: مرحله‌ی نخست اين عصر که عهد خلفای راشدين، و تداوم سنت‌های «پيامبر‌ـ ‌شهريار» می‌باشد، از ۶۳۲ با انتخاب خليفه‌ی اول ابوبکر آغاز می‌گردد، و با قتل علی، خليفه‌ی چهارم، در ۶۶۱ پايان می‌پذيرد.
مرحله‌ی دوم اين عصر، با دست‌اندازی خلفای اموی بر جهان اسلام از ۶۶۱ تا ۷۵۰ ميلادی آغاز می‌گردد، و با سقوط بغداد و خليفه‌ی عباسی در ۱۲۵۸ به دست مغولان پايان می‌گيرد. در اين مرحله‌ی طولانی، «خلافت» و «شهرياری» در هم می‌آميزند. زيرا ساخت سياسی خلافت عباسی، يکسره از ساخت سياسی ايران قبل از اسلام الهام گرفته بوده است. در عصر امويان و عباسيان، مقام خلافت به عکس دوره‌ی خلفای راشدين، نه بر حسب شايستگی فردی و رأی عموم، بلکه بمانند نظام شهرياری، موروثی می‌گردد. کوتاه سخن آنکه، سالهای ۶۶۱ تا ۱۲۵۸ ميلادی را، می‌توان عصر توأمان «خليفه‌ ـ ‌شهريار سامی» و «شهرياری خداسالارانه آريايی» دانست.
۴ـ ‌ عصر احياء «شهرياری خداسالارانه»: از عصر پرآشوب مغولان و تيموريان و جانشينان ترک و تاتار آنها که بگذريم (قرن‌های ۱۳ تا ۱۵ ميلادی)، تأسيس سلسله‌ی شيعی مذهب صفويان در ۱۵۰۱ ميلادی را می‌توان، مصادف با احياء سنت‌های «شهرياری خداسالارانه» ارزيابی نمود. با اين تفاوت که اين بار، «شهرياری خداسالارانه‌ی شيعی»، جايگزين «شهرياری خداسالارانه‌ی زرتشتی» گرديده است. اين عصر که از ۱۵۰۱ آغاز گرديده بود، در ۱۹۷۹ با سقوط شهرياری پهلوی به پايان رسيد. حديث جعلی و معروف «السلطان ظل‌الله» (شهريار سايه‌ی خدا است)، از فراورده‌های اين عصر است.
۵ـ ‌ عصر «فقيه‌ـ ‌شهريار»: اين عصر که با سقوط شهرياری آريايی در ۱۹۷۹، و استقرار نظام «فقيه‌ـ ‌شهريار» توسط روح‌الله خمينی آغاز گرديده است، تا امروز، يعنی سال ۲۰۰3 ميلادی به حيات خويش ادامه داده است.
بنابراين اگر چنين بوده و هست، چه جای گلايه و شگفتی؟! آری، از ديدگاه فلسفه‌ی سياسی، تاريخ و سياست ايران از آغاز تا کنون، همواره تاريخ و سياستی تئوکراتيک (خداسالارانه) بوده است، به همان گونه، که تاريخ و سياست يونان از آغاز تا کنون، همواره دموکراتيک (مردم‌سالارانه) بوده است! به عبارت بهتر، سياست و جامعه ايران، همواره سياست و جامعه‌اي «بسته» بوده، و با سياست و «جامعه‌ي باز» فاصله‌اي بسيار داشته و دارد.
و بدين گونه است که داستان «خردمند‌ـ ‌شهريار»، و سفر دور و دراز و هزاران ساله‌ی او پايان می‌پذيرد. 
به عبارت روشن‌تر، انديشه يا مفهوم «خردمند‌ ـ ‌شهريار» هندواروپايی، که از سرزمين «پارس» برخاسته بود، پس از سفری دور و دراز و هزاران ساله، و در هم آميختن با پندارهای ساميان در پيرامون «پيامبرـ ‌شهريار»، دوباره و اين بار در ۱۹۷۹ ميلادی، و در چهره‌ی «فقيه‌ـ ‌شهريار» به سرزمين «پارس» بازگشت نمود!(2)
در دین زرتشت هم دردین ابراهیمی به توحید باور دارند و هرودوت از مردمسالاری بین النهرین و ایران سخن گفته
فلسفه اسلامی ! (در واقع ترجمه فلسفه افلاطون و ارسطواست) همانطور که آقای فشاهی بخوبی حق مطلب بیان کردند ؛ تاریخ فلسفه اسلامی که در تاریخ اسلام در دوره بنی امیه و بنی عباس ترجمه شده، جای فلسفه توحیدی را گرفته که بنام دین به مردم محروم تحمیل شده و مردم مسلمان هم فکر میکنند ولایت فقیه، (فقیه شهریار) همان ولایت پیامبر(پیامبر شاه) است و..!
در صورتیکه قرآن وظیفه پیامبر را کاملاً مشخص کرده ابلاغ پیام الاهی به مردم و بس هیچ گونه حق حکومت و ولایت بر مردم ندارد .
در زمان پیامبر یکی از مخالفتها این بود که او مثل مردم عادی است و طرفدارانش از طبقه پست برده ها هستند از بلال برده سیاه حبشی تا یاسر و ثمیه و سلمان پارس فراری مزدکی از ایران. این روایت را حتماً همه شنیده‌اند که قریبه ای وارد مدینه شده بود می‌خواست پیامبر شاه ! را ببیند؛ وقتی وقتی پیامبر را به او نشان ،میبیند که بین همان مردم است و هیچ فرقی با دیگران ندارد تعجب میکردند و فکر میکردند که پیامبر هم باید مثل شاهان بالای تخت باشد!وقتی پیامبر که حتی برای خودش جانشین انتخاب نکرد و بعد از وفاتش همانطور که آقای فشاهی متذکر شدند که تعیین حاکم به شورا و بیعت بوده است؛ چهار خلیفه اول را مردم انتخاب کردند؛ همانطور هم که هرودوت قبل از اسلام،از تاریخ شرق نقل کرده است ؛ که شرقیها ، شاهان و رهبرانشان را با مشورت انتخاب میکردند. آقای فشای و دوستان همفکر شان آیا به ذهنشان نیامده، چطور شد که اول مردم قبل از اسلام، رهبرانشان را انتخاب میکردند ؛ تصمیمی که بعد از واقعه بردیای دروغگومیگیرند؛و بعد در اسلام تا خلیفه چهارم،مردم رهبرانشان را انتخاب میکردند ودر زمان معاویه، او دوباره آنرا به سلطنت پدر خود (ابو سفیان) تبدیل کرد و حکومت دوباره ارثی شد!؟
چرا وقتی در شرق، قبل و بعد از اسلام، شورا و انتخاب رهبر بود، چه شد که دوباره به استبداد فردی منجر شد؟ آیا بازسازی استبداد ، بر گرفته از ترجمه کتاب‌های فلسفی یونانی در قرن دوم هجری نبوده است!؟
ادامه دارد...
1-: تأملی در مدرنیته ایرانی، علی میرسپاسی صفحات 59 تا 79
2- نظریه فقیه شهریار ، محمدرضا فشاهی

Friday, April 6, 2012

فلسفه تضاد، فلسفه علمی یا نابود کننده هستی؟


فلسفه تضاد، فلسفه علمی یا نابود کننده هستی؟
hgolsafidi@hotmail.com حسن گلسفیدی

همانطور که در نوشته قبلی از دموکراسی در تاریخ که از شرق به غرب رفته از هرودوت در دوران مادها و هخامنشیان، نقل و قول کردم اینبار قرائت دیگری از هرودوت میرسیم که بیشتر به فلسفه تضاد عنایت دارد و فیلسوفانی همچون آقایان فشاهی و دوستدار و همفکرانشان فقط به فلسفه تضاد، دلبستگی و شیفتگی دارند و آنرا فلسفه بی همتا و درخشان و به یونان نسبت میدهند، نه به تجربه ملل مختلف!
آقای محمد رضا فشاهی در باستان شناسی فلسفی؛ نظریه فقیه شهریار(1
می نویسد: اگر فلسفه‌ی درخشان و بی‌همتای يونانی در يک مورد، آری تنها يک مورد، وامدار انديشه‌ی ايرانی باشد، اين مورد همانا «مفهومِ عقلی (خردمند- ‌شهريار) می‌باشد، که يونانيان آن‌را «تربيت شهزاده» يا (تربيت کوروش) نام نهاده‌ بودند، و بر پايه‌ی همين مفهوم بوده است که افلاطون در رساله‌ی «جمهور»، به خلق جامعه‌ی آرمانی يعنی جامعه‌ای که توسط «فيلسوف‌- شهريار» اداره می‌گردد، همت گماشته بود. چگونه مفهوم يا صورت عقلی «خردمند- ‌شهريار» که در ميان اقوام آريايی يعنی مادها و پارسيان چشم به جهان گشوده بود، توسط مهاجرنشينانِ يونانیِ آسياي صغير ـ ‌ناحيه‌ای که از نظر اداری و نظامی، به عنوان يکی از استانهای امپراطوری هخامنشی محسوب می‌گرديد، و هخامنشيان بارها و بارها جنبش‌های استقلال‌طلبانه ساکنان آن‌را با خشونت بسيار سرکوب نموده بودندـ، و نيز به سبب جنگ‌های مادی يا جنگ‌های ايران و يونان (۴۷۹-۴۹۰ قبل از ميلاد)، به يونان برده شد، و توسط هردودت، توسيديد، گزنفون، سقراط و افلاطون، مبدل به نظريه يا تئوريزه گرديد، و در «جمهور» افلاطون نام «فيلسوف- ‌شهريار» به خويش گرفت.
آقای فشاهی به فلسفه تضاد و ثنویت( دوئیت) که از شرق به یونان رفته بعد در قرن دوم هجری بوسیله مسلمانها ترجمه می‌شود و دوباره به شرق برمیگرد،می نویسد:.
با آغاز ترجمه‌ی علوم يونانی به سُريانی و از سُريانی به زبان عرب از قرن دوم هجری يا هشتم ميلادی به بعد، و رواج انديشه‌ی يونانی در ميان مسلمانان، فارابی (۹۵۰-۸۷۰ ميلادی)، انديشه‌ی افلاطون را با باورهای ساميان يعنی عبرانيان و اعراب، در هم آميخت، و با تأليف «آراء اهل مدينه فاضله» و «سياسات مدنيه»، نظريه‌ای به وجود آورد، که ما آن‌را «الهيات سياسی» (و نه فلسفه سياسی) و «پيامبر‌ ـ ‌شهريار» نام نهاده‌ايم.
با درگذشت پيامبر اسلام در ۶۳۲ ميلادی، و آغاز اختلافات اهل تشيع و اهل سنت بر سر جانشينی پيامبر، امامان شيعی با تکيه بر باورهای خويش در مورد قِداست امامت و سياست، نظريه‌ی «امام- ‌شهريار» را بر نظريات قبلی افزودند، و سپس در واپسين مرحله، الهيون بزرگ شيعی نظير کلينی، طوسی، رضی، صدوق، طبرسی، شيخ بهائی، ملاصدرا، مجلسی، نراقی، نوری، مدرس، و سرانجام خمينی، با تکيه بر غيبت کبری امام دوازدهم و لزوم اجرای قوانين الهی در جامعه، به تکوين و تدوين نظريه‌ای پرداختند که به «وِلايت فقيه» شهرت دارد، و ما آن‌را نظريه‌ی «فقيه- ‌شهريار» نام داده‌ايم.
با اين همه چنانکه خواهيم ديد، از زمان کوروش در قرن ششم قبل از ميلاد تا کنون، يعنی در طول بيست و شش قرن، نظريه‌ی «خردمند‌ ـ ‌شهريار»، ماهيت و هسته‌ی خويش را حفظ نموده، و تنها پوسته‌ی آن دچار تغييراتی جزئی گرديده است. به عبارت ديگر، همان گونه که يونانيان می‌گفتند، هنوز آسمان به همان رنگ است که بود، و هيچ اتفاق تازه‌ای زير آسمان روی نداده است.
فیلسوفان مادیگرای ایرانی، پیش‌فرض را دین تاریخی در نظر میگیرند، نه دین حقیقی که وحی است که باید با تحقیق آزاد و مستقل و موازنه عدمی باشد؛ اگر هم به وحی تکیه میکنند همان قرائت و برداشت و ترجمه حکومتی از دین را که در تاریخ مورد سوء‌ استفاده قدرت حاکم بوده و هست ملاک قرار میدهندکه در تضاد با توحید و برابری انسانها ،میباشد . تجربه دین دولتی زرتشت خرد گرا را داشتیم که در حکومت ساسانیان به دین دولتی تبدیل شد و مزدک کشی راه انداخت و ایرانیان عادی را از درس و تعلیم واداشت بعد اسلام را داریم که در حکومت و زور خالی شده و جز مشروعیت بخشیدن به کشتار و چپاول مردم محرم کاری نمیکند
این موضوعات بحث گسترده است که من فعلاً در همان تاریخ قبل از اسلام تا آنجا که از یک مقاله کوتا بر می‌آید خواهم نوشت. اینکه در دو مقاله قبلی که از هرودوت نقل و قول کردم که ایرانیان دموکراسی را مبنا و معیار حکومت قرار داده بودند این نظریه بر میگردد به قبل از مزدیسنا که فلسفه ثنویت مبارزه بین اهریمن و اهورامزدا و خیر و شر بود.؛
در شهر اور سومر که گفته می‌شود حضرت ابراهیم از آنجا میباشد که فلسفه توحیدی را مطرح کرده است ؛ که خدا آفریننده همه پدیده‌ها ست و انسان نماینده خدا؛ بنابراین، این انسان ( همه انسان‌ها چه مرد و چه زن) با استقلال فردی که دارند و هر فرد صاحب نظری جدا از دیگری است و خود مسئول عملکرد خویش است؛ و لی در مسائل اجتماعی، اشتراک در تصمیمگیری دارد؛ از گرداندن خانواده که در آن جمع خانواده مسئول و شریکند، تا جامعه و کشور و جهان که باید با مشارکت مجموعه جمع با تبادل اندیشه و نظر در جهت بر آوردن خواستهای جمعی و همسو شدن با قوانین طبیعی با رأی جمعی باشد و با اراده و تصمیم جمعی به انجام امور بپردازند و خداوند سرنوشت و زندگی کسی را تغییر نمیدهد تا اینکه خود شخص تغییر کند تا تغییر دهد و پیامبران فقط هشتار دهنده هستند و حق حکومت، قیومت و ولایت بر کسی را ندارند (2
اینکه چرا عده‌ای،فلسفه توحیدی را در تقابل با قوانین طبیعی مطرح میکنند نه فلسفه تضاد و ثنویت را!؟
مشکل اساسی همینجاست؛ فیلسوفان ماده گرا فقط با عقل، دنیا را تبیین میکنند و سعی میکنند بگویند فلسفه از عقل بر می‌آید بنابر این فلسفه تضاد که آفریده و فرآورده عقل ثنویت است را طبیعی جلوه دهند؛ وحی به همراه عقل و عشق (خدا یا همان قوانین طبیعی حاکم بر هستی) بر می‌آید را احساسی و ضد عقل بشمارند! در صورتیکه فلسفه وحی و توحیدی که هستی را از یک منبع انرژی (خدا) میگیرد و خدا هم این هستی را در یک نظم و قانون مندی علمی گذاشته است؛ این پدیدها در تضاد و تقابل با هم نیستند در تبادل و تبدیل از شکلی به شکل دیگر و مکمل و تکمیل‌کننده همند نه در تضاد، که بود یکی و نبود دیگری بانجامد، خیر و شر ؛ شب و روز، تاریکی و روشنایی و... در صورتی که از نظر علمی و منطقی و قانون طبیعی شب مکمل روز است یا تاریکی مکمل روشنای است و... نه در تضاد با هم ! اینکه سرمایه داری در تضاد با کارگر است ، به این خاطر است که قوانین طبیعی و منطقی ( حق) رعایت نمیشود اگر از نظر عقلی و قوانین طبیعی که هر کس صاحب و نتیجه عمل کار خویش است با کاری که میکند و در تولید شریک بوده باید نتیجه کار خویش برسد، ولی اگر عده سرمایه دار نتیجه و سود کار ، کارگران را آنچه حق اوست نپردازد یا کمتر بپردازد و سود خویش را بیشتر کند، اینجا اجحاف و تعدی در حق کارگر شده و حق یا قانون طبیعی مراعات نشده؛ باید اُرگان یا سازمانی که مردم و جمع بوجود می‌آورند( دولت یا کارگزار) این حق به کارگران خواهد رسید و شرکتها و کمپانیها کنترل می‌شوند و سرمایه جامعه به حق، بین باشندگان و مشترکان خواهد رسید؛ دیگر در تضاذ با هم نیستند بلکه با تبادل و همکاری ثروت بدست آمده بین جمع به حق تقسیم می‌شود و کارگر و کار فرما باهم شریک و همکارند نه در تضاد و درگیری بین کارگر و کار فرما و فلسفه تضاد که با رعایت نکردن حق بوجود می‌آید وقتی توحید باشدبه تفاهم و شریک هم در رشد و پیشرفت و تکامل بشری می انجامد. این توحید و یگانگی در همه زمینها و فکر اندیشه و زندگی در کنار بقیه انسان‌ها که باور و عقیده دیگری دارند خواهد انجامید بجای جنگ تمدنها و مذاهب در گفتگو با هم و تعامل با همدیگر خواند رسید که انسان مطلق نیست بلکه جزئی از حقیقت است نه کل حقیقت ،بقول بزرگی؛ کل حقیقت پیش همگان است و همگان هم هنوز بدنیا نیامده اند.
تا زمانی که فلسفه تضاد که چند هزار سال است وسیله زور مداران شده و برای کنترل مالی و نظامی دنیا دست بهر کاری میزنند از سرنوشت مردم کنار گذاشته نشود دنیا به ویرانی خواهد رسید نشانه نابودی بشریت و محیط زیست را حس میکنیم. همه امکانات حتی دانشمندان را میخرند؛ همانطور که در گذشته برده می خریدند! که برای آن‌ها تئوری جنگ تمدنها را بنویسند و برای کشتار مردم محروم حتی اعلامیه حمله به عراق را هم امضاء میکنند (3) و به بهانه های گوناگون نقشه میکشند، حتی تروریستها را اجیر میکنند تا علیه خودشان دست به کشتار بزنند تا در‌ واقع کنترل منابع زیر زمینی و ثروت کشورهای عقب نگه داشته شده نائل آیند . در نوشتار بعدی این بحث را دنبال خواهم کرد
1 - محمدرضا فشاهی ، باستان شناسی فلسفی؛ نظریه فقیه شهریار
آیهای قرآن- 2
3- تز برخورد تمدنها که برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگتون .... با امضای نامه یی برای تغییر رژیم در عراق، آشکارا به اردوی نومحافظه کاران پیوستند.